جستجوی تارنما

۱۳۹۵ آذر ۲۸, یکشنبه

من و مه

🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊
من و مه
داستانکی کوتاه،از:
#آریاسب_باوند 

🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊

هوای اتاقک کلبه ام با گرمای هیزم بخاری گرم است و میتوانی بوی شاخه ی خشک بید را حس کنی...
ساعت ۵بامداد ۱۴۰۰ خورشیدیست⏰🌞⏰
هنوز طعم قهوه ی دیشب کامم را تلخ نگاه داشته!
نور لطیفی از لابه لای تاروپود پرده ی نیم دار اتاق فضای دودی رنگ را روشن کرده.
بله باید برخیزم و درب بگشایم.
میهمانی عزیز آمده🌺☁️🌺
پالتوی پدر را میپوشم و از کلبه بیرون می آیم...
پالتویش کهنه است اما گرمم میکند،گرم...
هنوز آتش هیزم دیشب روشن است.
چند تکه چوب بید خشک دیگر و گویی آتشم بیدار شده.
درود آتشکم بامدادت نیک.
نگاهی به اطرافم میاندازم...
او همه جا هست و در بودنش گویی تپه ی باوندها و باغک گردو در میان ساتن نرم و سپیدش خفته اند.
آتش زبانه می کشد...
کتری سیاهم را با آب چشمه ی باغ پر میکنم...
انگشتان لطیف و نمدارش را با شیطنت به صورتم میکشد!
آه درود مه💚
مه لبخندی میزند و میگوید:

امروز زودتر آمدم ...
مه راست می گوید.چند سالی از ازدواج خورشید خانم با شیر خان میگذرد.
بامدادان خورشید خانم از قصر شاهانه دیر برمیخیزد.
مه دستانم را گرفت و کنار آتش نشستیم...
دو فنجان قهوه و تکه نان بیات سورچرانی دیشب ،نیم شکلاتی گاززده و پیاله ای آسایش...

به یاد روزهای بی نور تنم یخ میزند!
آتش آگاه گرمم میکند و پالتوی سرباز پیر ...
مه نوازشم میکند و قهوه مینوشیم...
و این تنها سهمیست که از سالهای غفلت خورشید خانم میخواستم.
سر بر شانه های نرمین مه به افق می‌نگرم.
خورشید خانم آفتابی شد و در تشعشع نور ،
مه به خواب رفت 
شیر غرید و غار اسپهبدان نمایان گشت.

🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊🖊

#آریاسب_باوند 

https://telegram.me/hesho_ir

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر